سيد محمد باقر برقعى
3315
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در كجاى اين ملالآباد ، من سرودم را كنم فرياد ؟ در كجاى اين فضاى تنگ بىآواز ، من كبوترهاى شعرم را دهم پرواز ؟ اشكى در گذرگاه تاريخ از همان روزى كه دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل از همان روزى كه فرزندان « آدم » زهر تلخ دشمنى در خونشان جوشيد ، آدميّت مرد ! گرچه آدم زنده بود ! * از همان روزى كه يوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزى كه با شلّاق و خون ، ديوار چين را ساختند آدميّت مرده بود . * بعد ، دنيا ، هى پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت ؛ قرنها از مرگ آدم هم گذشت اى دريغ ، آدميّت برنگشت ! * قرن ما روزگار مگر انسانيّت است ! سينهء دنيا ز خوبيها تهىست ، صحبت از آزادگى ، پاكى ، مروّت ابلهيست !